
در این سالها چند باری است که او را به صورت تصادفی و غیر منظره در این شهر بی در و ییکر می بینم و در هر دیدار گویی که سالهاست که مرا می شناسد من هم به هم چنین در حالی که حتی اسمش را هم نمی دانم ولی خوب می دانم که در سیمای این مرد آرامش و آسایش عجیبی نهفته است هر وقت که می بینمش آرامشی بی نظیر تمام وجودم را فرا می گیرد تمام چشمانش پر است از عشق و محبتی باور نکردنی زمانی که برایم صحبت می کند سر و پا گوش می شوم و زمانی که دعایم می کند پر می کشم به سوی آسمانها خدایا چقدر شیرینند انسانهایی که بوی تو را می دهند و خدایا تو چقدر مهربانی که در میان این دنیای پر از گرگهای ...
ادامه مطلب